بسم الله الرحمن الرحیم
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم )
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)
ماجراهای من و حض
قارون قطعا اگه تو دوره ی اینترنت زندگی میکرد، به پای شاخای
اینستاگرام هم نمی رسید.
هرچی هم عکس کلید صندوقای گنجشو استوری میکرد، یا یهویی پست میذاشت
منو کلیدام یهویی!! یا اگه هزارکیلو فالوورم داش
بالاخره پاسپورت پسرمان رسید. ولی با شش روز تاخیر! طوری که وقتی برای ویزاکردن نماند... (آنقدر برای پیگیری هرروز زنگ زده بودم به پستچی، که وقتی آمد دم در و گذرنامه را داد به دستم، گفت بالاخره پاسپورتتان
تعجبی ندارد اگر همه (یا اکثر) پستهایم تعلق پیدا کند به علی کوچولو، چرا که این روزها همه ی ثانیه ها و لحظه هایم به او تعلق پیدا کرده.
و فقط باید یک مادر باشید و یک پسر شیرین و مهربان و نق نقو مثل علی